سلام
توی این پست قراره که شرح حال خودم رو بنویسم.
هر چند این پست رو با اکراه دارم می نویسم ولی خوب به درخواست دوستان نه نمیشه گفت. سعی می کنم خیلی خلاصه بنویسم تا سرتون درد نگیره.
صبح یه روز پاییزی سرد، تو یه شهرک نظامی، سال 1363 در اوج جنگی نابرابر، در 20 آذر، 10 آگوست، 17 ربیع الاول پسری توپول موپول پا به این دنیای عجیب میذاره. خانواده تصمیم می گیرن چون 17 ربیع الاول به دنیا اومده اسمش رو بذارن امین.
پدرم فنی و البته نظامی بود. من 10 سال اول زندگیم رو توی همون شهرک مسکونی نظامی ما بین اصفهان و شهرکرد که قبل از انقلاب شهرک نیروهای ناتو بود سپری کردم. توی اون شهرک تمام امکانات مورد نیاز فراهم بود، مدارس تمام مقاطع وجود داشت، سوپر مارکت های مختلف، حتی فرودگاه هم برای این شهرک پیش بینی شده بود. به خاطر همین خیلی کم پیش می اومد که از شهرک خارج بشیم. همین باعث شده بود که تو یه محیط سالم و استریلیزه بزرگ بشم. همچنین تمام خانواده هایی که اونجا زندگی می کردن همه با هم مثل یه خانواده بزرگ بودن و همه روابط خوب، صمیمانه و به دور از مشکلات اجتماعی شایع، بود.
بعد از 10 سال که تو محیطی کاملا ایده آل بزرگ شده بودم خانواده تصمیم گرفتند که به تهران، محل زندگی قبلیشون نقل مکان کنن. خوب پدرم به خاطر نظامی گری و البته به عنوان نیروی کار فنی در زمان جنگ مجبور به زندگی در اصفهان بود (اگه اطلاع ندارید بدونید که بیشتر کارخانه های نظامی کشور در خارج از تهران از جمله اصفهان و لرستان قرار داره). خوب حالا میتونید تصور کنید که پسری استریلیزه وقتی وارد محیطی مثل تهران میشه با چه مشکلات و سوال هایی مطرح میشه، اون هم پسر کنجکاوی مثل من.
دوران نوجوانی رو شاید بتونم پر افت و خیز ترین دوران زندگیم بنامم. 13 یا 14 ساله، اوایل دوران بلوغ بودم که مشکلات اصلیم شروع شد. اساسی ترین مشکلم دین بود. اصلا برام قابل قبول نبود که دینی رو همینطوری بپذیرم. کم کم سوال های زیادی تو ذهنم متولد شد.
خوب مشکلات دیگری هم که واسه همه نوجوان ها وجود داره، واسه من هم بود. اون قدر سوال تو ذهنم ایجاد کرد که چرا ...؟
نتیجه این شد که به جای درس و مدرسه رفتم دنبال جواب سوالام. از اول دبیرستان منحنی آموزشیم با شیب زیادی کله کرده بود. تجربه هایی داشتم که شاید برگشت ازشون خیلی سخت بود.خیلی از مکتب های مختلف رو امتحان کردم. بسیاری از کلاس های دبیرستان 2در میشد. گاهی اوقات هم از مدرسه زنگ میزدن خونه که پسرتون این ساعت مدرسه نبوده، مامانم دیگه واسش عادت شده بود. از پس من هم بر نمی اومد. پسرا تو این سن واقعا غیر قابل کنترلند. اطلاعات مورد نیازم رو بیشتر از اینترنت، دنیای مجازی بی در و پیکری که هر چی می خواستی توش بود، پیدا می کردم ( اون موقعه فیلتر وجود نداشت). شاید اشکال کار من همین جا بود که منبع خوبی رو برای بدست آوردن اطلاعات (توی این موارد حساس) انتخاب نکرده بودم. دوستای نا فرمی توی اون جریان پیدا کرده بودم.
شاید کمتر کسی باشه که اسلام و حقایقش رو مثل من واقعا با تجربه کردن و با سنجش فواید مکتب ها برای بشر و سازگاری روح و جسم آدم با اون مکتب بدست آورده باشه. همین موارد باعث شد که بتونم متکی به خودم باشم و به جای پاک کردن صورت مسئله راه حلش رو پیدا کنم.
بگذریم، طولانی میشه.
من تو دوران تحصیلم چند تا درس رو خیلی علاقمند بودم و البته از نمره های خوب کلاسمون بودم، ریاضی، تاریخ، انشاء، فیزیک. اما از چند تا درس هم متنفر بودم، عربی
، املا، حفظ کردن شعرهای عهد بوق همراه معنی (عاشق شعر نو بودم)، جغرافی.
تو درس کامپیوتر
هم که اون یه ترم، خیلی وقت ها من به جای معلم تدریس می کردم. اون موقعه که معلم می اومد سر کلاس به ما QBasic یاد میداد من با C برنامه می نوشتم.
یه دفعه رسیدم به کنکور! عجب قولی پسر
. من که بیشتر دوران دبیرستان رو توی کافی نت ها گذرونده بودم حرفی واسه گفتن نداشتم. بی خیال که بودیم بی خیالتر هم شدیم. سال اول کنکور وقتی صبح کارنامه رو گرفتم (کارنامه پسرا رو دانشگاه امیرکبیر میدادن) بعد الظهر رفتم خونه. اون روز چندین ساعت خیابون های تهران از جمله طالقانی رو چندبار متر کردم (یادم نیست چند متر بود
). به گذشته فکر می کردم. تمام سال های زندگیم رو مرور کردم. من چی کار کرده بودم؟ خیلی شکست بزرگی بود. همون روز بود که تصمیم گرفتم یه آدم دیگه باشم. تصمیم گرفتم برم تو همین امیرکبیر درس بخونم، راستش به کسانی که از اون در سبز رنگ میرفتن تو حسودیم می شد. اون روز نقطه عطف بزرگی تو زندگیم بود. پدر و مادرم هم با این موضوع برخورد خیلی مناسبی داشتن. حداقل فشار خانواده روی دوشم نبود.
یک سال وقت داشتم که جبران کنم. من که اگه یه روز رفیقام رو نمی دیدم افسرده می شدم، توی اون یه سال یادم نمیاد با دوستام حتی تلفنی صحبت کرده باشم. واقعا تصمیمم جدی بود.
الان سال سوم دانشجوییم رو می گذرانم. همون امیرکبیر (پلی تکنیک) رشته ی Computer Science می خونم. عاشق 2 تا چیز هم هستم : ریاضی و کامپیوتر. برای موسیقی و هنر هم خیلی اهمیت قائلم. مهارت خاصی هم در فلسفه، سفسته و پیچوندن آدم ها دارم.
این وبلاگ رو هم به خاطر یه دوست خوب شروع کردم. شروع کردم برای اینکه بهونه ای باشه تا نظرش رو بدونم. اونم همیشه میاد نظر میده ولی من نمیدونم که به خاطره رودروایسی میاد یا خودش هم از مطالب استفاده میکنه.
اولش هم می خواستم تو این وبلاگ از کامپیوتر بنویسم ولی خوب به این نتیجه رسیدم که موسیقی در نظر عموم مردم جایگاه بهتری داره.
شرمنده اگه طولانی شد. خیلی سعی کردم که خلاصه باشه.( اگه اشکال املایی داشت ببخشید، میدونید که از املا خوشم نمیاد
)
عید همتون هم مبارک.
امیدوارم خدا کمکمون کنه سالی بهتر از سال های گذشته داشته باشیم و فرصت ها رو از دست ندیم.
"موفقیت، لباسی نیست که تنها به قامت دیگران برازنده باشد، گیاهی نیست که فقط در سرزمین های دیگر بروید و بارانی نیست که تنها در بهار ببارد."
سلام دوستان خوبم
خوب یه چند روزه تصمیم گرفتم که از خواننده های ایرونی هم بنویسم. سیاوش به عنوان یک آهنگساز فوق العاده خوب غیر قابل انکاره (هر چند من صداش رو هم خیلی دوست دارم).
اگر 4 رکن اساسی آهنگ (Melody), شعر, (Lyric) تنظیم (Compose) و صدای خواننده (Vocal) را در ساخت و اجرای یک ترانه به عنوان وجوه اصلی ترانه در نظر بگیریم , سیاوش قمیشی تنها هنرمندی ست که هر4 وجه ترانه اش با دیگر فعالان موسیقی پاپ (Popular) ایران متفاوت است.

سیاوش قمیشی (متولد 1324-1945 در اهواز و بزرگ شده در تهران ) آهنگساز, شاعر, تنظیم کننده و خواننده ای ست که در بین عموم به عنوان خواننده و برای خواص به عنوان آهنگساز و خواننده اعتباری ویژه و متفاوت دارد. نخستین وجه و شاید مهم ترین وجه تفاوت آثار سیاوش قمیشی در ملودی هایش نهفته است. ملودی هایی بسیار متأثر از موسیقی کلاسیک (اصیل) ایران و در عین حال مبتنی بر آکورد های غیر معمول و کاملأ غیر ایرانی که ترکیبی عجیب و درخشان را از موسیقی ایرانی و غربی در قالب ترانه های پاپ (Popular) به وجود آورده است و همچون مهری برجسته, برداشت ناب سیاوش قمیشی را از هنر ایرانی با اشرافی جامع بر انواع موسیقی غیر ایرانی به نمایش می گذارد. در بیشتر آهنگهای ساخته سیاوش رگه هایی روشن و قوی از موسیقی ایرانی را می توان یافت که گرچه روایت جز به جز موسیقی ردیفی ایران نیستند اما به خوبی حس ایرانی بودن را حتی در ذهن شنونده ی غیر حرفه ای متبادر می کنند و این هنر اوست که با گریز آگاهانه از تکرار سنتی و نخ نما, ملودی های ظریف ایرانی را همچون تارهای طلا بر پیکره ی ترانه اش می بافد.
سیاوش قمیشی سالهای 1970 را در انگلستان (مهد موسیقی راک) گذرانده و آموزش موسیقی دیده است. موسیقی گروههای بزرگ غربی و شرایط زمانی – مکانی فعالیت آنها را از نزدیک درک و لمس کرده و آثارشان را عملا مشق و اجرا نموده است. این آمیختگی عملی با موسیقی روز دنیا در کنار ذهنیت و ناخودآگاه انباشته از ملودی های موسیقی ایران, زمانی که منشا خلق هنری قرار گرفتند ترکیبی نو و بدیع از ملودی و هارمونی را پدید آوردند که پیشتر همانندی نداشت.
از لحاظ شعری, ترانه هایی که سیاوش برای کار انتخاب میکند چند ویژگی اساسی دارند که مهم ترین آنها سادگی و روانی کلام و دوری از پیچیدگی های معماگونه ی شعری است.
سیاوش از دیرباز علاقه ای به استفاده از کلام روشنفکر مأبانه و غیر مردمی نداشته است و با انتخابی آگاه, به دام ابتذال ناشی از ساده پسندی و بی هویتی هم نیفتاده است. فضای ترانه های او فضایی روشن و امیدبخش است, به دور از سایه های خاکستری و سیاه رایج در ترانه ی نوین ایران.
مضامین ترانه های سیاوش عموما مضامین و موضوعات عاطفی در حوزه زندگی فردی و اجتماعی اند و"عشق, زندگی و حرکت" در این میان نقش محوری و کلیدی دارند و داستان هر ترانه هم غالبأ با پایانی روشن و امید بخش همراه است. سیاوش در شناخت و کشف ملودی پنهان در شعر استعدادی خداداد دارد و با قوه ی درک ریتم بسیار خوب, ضرب آهنگ مناسب شعر و ملودی را برای کارش می یابد.
صدای زخمی و خش دار, آمیخته با تحریرها و غلت ظریف آواز ایرانی جملات آهنگین را با صمیمیت و احساسی ژرف و بی غش می خواند که گویی شعر و آهنگ تنیده بر هم, از جان خواننده بر می آیند و بر دل شنونده می نشینند. به جرأت میتوان گفت هیچ آهنگسازی در موسیقی ترانه ی نوین ایران, در طی سی سال گذشته همانند سیاوش قمیشی حرکتی رو به جلو و کمال طلب با حفظ و افزایش روز افزون تعداد مخاطبان نداشته است. ترانه های سیاوش قمیشی (ترانه به معنای جمع آهنگ و شعر و صدا) مخاطب عام دارد و این عمومیت به ویژه در بین جوانان دیده می شود. شاید او تنها آهنگساز/خواننده ای ست که هر چه بیشتر کار میکند مخاطبان و علاقه مندان جوان تری پیدا می کند و به زبان موسیقی به جوانان, زندگی, عشق و نشاط می بخشد, همچون دوستی همسن در خلوتشان میخواند. همه ما – نسل بعد از انقلاب – با صدای سیاوش قمیشی زندگی کرده ایم , عاشق شده ایم, گریسته ایم, خندیده ایم و نفس کشیده ایم. با او بوده ایم و او با ما بوده است.

موسیقی و صدای سیاوش همچون زندگی اش ساده, روان و بی پیرایه است و به سادگی در ضمیر پاک جوانان می نشیند و شاید از این روست که جوانان بسیار دوستش می دارند چرا که جوانی مظهر سادگی و یکرنگی ست.
سیاوش قمیشی مانند سرزمین زادگاهش انسانی آفتابی است, آفتاب وجودش بی غروب باد.
آه يکی بود يکی نبود
يه عاشقی بود که يه روز
بهت می گفت دوست داره
آخ که دوست داره هنوز
دلم يه ديوونه شده
واست بی آزاره هنوز
از دل ديوونه نترس
آخ که دوست داره هنوز
وای که دوست داره هنوز
شب که می شه به عشق تو غزل غزل صدا می شم
ترانه خون قصه ی تموم عاشقا می شم
هیچ خواننده ای رو این قدر محبوب نیافتم، با صدایی گرم و زنده، آهنگ هایی جاودان.

ابراهيم حامدي متخلص به "ابي" در 29 خرداد سال 1328 در ميدان فوزيه تهران ديده به جهان گشود.
او در اوان نوجواني به استعدادهاي خويش در خواندن پي برد و شروع به خواندن در يک گروه دوستانه به نام sun boys کرد و خواندن در باشگاهها و کاخ هاي جوانان را آغاز کرد و پس از چند سال ، در آغاز جواني با گروه Black cats و با شهبال و شهرام شبپره آغاز به همکاري کرد . در آن زمان ابي و شهرام شبپره به عنوان خوانندگان اين گروه مطرح شدند و آثار بسياري به زبانهاي مختلف اجرا نمودند.

اما پس از چهار سال ابراهيم حامدي (ابي) از اين گروه جدا شد و به تنهايي کار خود را ادامه داد و آغازگر سبکي تازه در ترانه نوين ايران شد. او با اتکا بر صداي توانمند و بي نظيرش پا به عرصه پر فراز و نشيب ترانه گذاشت. او از همان روزهاي اول و آثار نخستينش نشان داد که حرفهاي بسياري براي گفتن دارد و مي تواند تأثير به سزايي در شکلگيري ترانه نوين ايران که آن روزها چند سالي بيشتر از عمرش نمي گذشت داشته باشد.
اولين ترانه اي که "ابي" اجرا کرد ترانه اي بود با نام "عطش" براي فيلمي با همين عنوان . "ابي" اين ترانه را با چنان قدرت و زيبايي اجرا کرد که توجه بسياري از جوانان را به خود جلب کرد. دومين ترانه او ترانه اي بود اعتراضي به نام "چرا" ، با شعر "مسعود هوشمند" و آهنگ "اسماعيل واسقي " که به سبک و شيوه اي بسيار زيبا توسط او خوانده شد. اما سومين آهنگي که "ابي" اجرا کرد و به گفته خودش باعث معروفيت او شد ترانه اي به نام "شب" بود با "شعر "اردلان سرفراز" و آهنگ "منصور ايران نژاد " که در شوي "ميخک نقره اي" زنده ياد "فريدون فرخزاد" به گوش مردم رسيد. اين ترانه به خاطر شعر و موسيقي قوي و همچنين اجراي عالي خواننده بسيار مورد توجه قرار گرفت و همگان را به تحسين واداشت.
واين آغاز کار هنرمندي بود که فريادش تبديل به صداي در گلو خفه شده مردم ايران شد. 
"ابي" دو سال پيش از انقلاب براي اجراي يک سري کنسرت در آمريکا از ايران خارج و به دليل شکل گرفتن انقلاب در ايران در آمريکا ماندگار شد .
ابراهيم حامدي در سالهاي سخت و سنگين غربت نيز قدمي از راه خود پا پس نکشيد و خود را در بازار غير مسئول "لوس آنجلس" رها نکرد و با سختي زياد به انجام کار درست با ترانه سرايان و آهنگسازان مسئول و نام آشنا ادامه داد. او در طول سالهاي غربت تا به امروز دوازده آلبوم منتشر کرده است که به ترتيب انتشار عبارتند از : با تو ، غريبه ، خليج ، ستاره دنباله دار ، معلم بد ، اتل متل ، ستاره هاي سربي ، عطر تو ، پير ، تاج ترانه ، طلوع کن و شب نيلوفري .

ابي در اجراي کنسرت نيز به موفقيتهاي بسياري دست يافته و درهاي سالنهاي بزرگ و مشهور در جهان را به روي ايرانيان باز کرده و با اتکا بر توان بالاي صدايش در اجراهاي زنده و همچنين ترانه هاي خاطره ساز و محبوبش سالانه هزاران ايراني را در اين سالنها در اقصي نقاط جهان گرد هم مي آورد و برايشان از "عشق" مي خواند .

"ابي" در تمام دوران هنري اش با بهترين ترانه سرايان و آهنگسازان ايران همکاري داشته و بهترين آثار آنان را اجرا نموده است. شايد از اصلي ترين دلايل موفقيت او و ماندگار شدن آثار او در طول بيش از سي سال همين همکاري هاست که حاصلش خلق ترانه هايي ماندگار در ترانه نوين ايران مي باشد . از جمله بزرگاني که "ابي" با آنها همکاري داشته است مي توان به ترانه سراياني چون : ايرج جنتي عطايي ، اردلان سرفراز ، شهيار قنبري ، ليلا کسري(هديه) ، منصور تهراني ، زويا زاکاريان ، هما مير افشار و غيره اشاره کرد واز آهنگسازاني چون زنده ياد واروژان ، بابک بيات ، فريد زلاند ، سياوش قميشي ، محمد شمس ، اسفنديار منفرد زاده و غيره نام برد .
در آخر هم یه عکس قدیمی مطلب رو تکمیل می کنه.

شاد باشید.
هر چند قدیمیه ولی به ما می فهمونه که ما آدما چه قدر فراموش کاریم.
